۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

از دریچه زمان(سعدی)



قند مکرر
عباس محمدی
دهان که می‏گشایی، کلمات به رقص می‏آیند و جهانی به سرور می‏ایستد.
از انگشتانت، کلمات عاشقانه می‏ریزد. آوازه نامت، پیش‏تر از همه بادها، قله‏های دنیا را فتح کرده است.
از شیراز تا بلخ، تا بغداد و قونیه و هند و چین و ما چین و... انتظار دیدن تو را می‏کشند.
بوی شعر، دنیا را برداشته است. شعر می‏خوانی و جاده‏های همسفرت را شاعر می‏کنی، سنگ‏ها با تو هم آوازی می‏کنند، پرنده‏ها هم کلامت می‏شوند و درخت‏ها، بیت به بیت شعرهایت را از بر می‏کنند.
با گلستانی از حکایت‏هایت، جهان را گلستان می‏کنی و بوستانی از عشق را فراهم می‏کنی تا یادگاری ابدی به جا گذاشته باشی برای دست‏های همیشه تهی ما.
کلامت سحر است و پندهایت شیرین‏ترین پیام‏ها؛ «بگشای لب که قند فراوانم آرزوست».
آنقدر شیرینی که شمس مولوی‏ها شده‏ای.
غزلیاتت، قند مکرر است و نثر طرب‏انگیزت، باغی از گل‏های معطر. سخنانت بوی نیشکرهای جنوب را می‏دهد؛ «من آدمی نشنیدم بدین شکر دهنی.»
شیراز را به حافظه‏های جهان سپرده‏ای، نامی که همیشه با نام تو خواهد آمد.
بوی بهار نارنج‏های مست، بهارهای شیراز را برداشته است. نفس‏هایت را با بهار می‏آمیزی تا مسافر شوی جاده‏هایی را که چشم انتظارت مانده‏اند.
راه می‏افتی با کفش‏هایی که همیشه بوی سفر می‏دهد، بقچه‏ای که قناعت را در خود پیچیده و سینه‏ای که دنیایی عشق را از شیراز سوغات می‏برد.
درخت‏ها همیشه دلشوره سفر دارند؛ مثل شیراز که هیچ گاه نتوانست دلشوره‏هایش را، دلشوره‏های همیشگی‏اش را که برای مسافر همیشه در سفرش دارد، از خودش، از آسمان، از آینه‏ها و تمام گل‏های سرخ، پنهان کند.
ماهی‏های حوض ماهی، همیشه در حال خواندن غزلی از تواند؛ تمام غزلیاتت را از بر کرده‏اند ؛ حتی در خواب هم غزل‏های تو را زمزمه می‏کنند.
آب روان حوض هم سال‏هاست که از عاشقانه‏های غزل تو خنک می‏شود؛ آنقدر خنک می‏شود که هیچ تابستان داغی را به یاد ندارد.
هرگاه کنار حوض ماهی می‏رویم، بیت بیت شعرهای تو حباب می‏شود از دهان ماهی‏ها و با موج‏های کوچک، بر آب زلال حوضچه می‏رقصد.
حتی سنگ‏های حوض هم بوی شعر گرفته‏اند؛ آنچنان که احساس خوشی همچون خنکای آب همیشه روان حوض، تا زیر پوستمان می‏دود و بی‏اختیار، ما هم غزل‏های تو را با ماهی‏ها تکرار می‏کنیم بیت به بیت:
«همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی...».
تو در ترانه شیراز می‏تراوی
حمیده رضایی
به گوش شهر بخوان درد بی‏امانت را
سکوت سوخته‏ات، شور ناگهانت را
صاف در چشمان روز خیره شده‏ای. تو را با ظلمت خاک کاری نیست؛ نفس کشیده در سپیده دمان، چشمانت را رو به روشنی گشوده‏ای.
فروریخته‏ای در دوردست خودت و ایستاده‏ای سربلند در فرادست من.
کلمات، می‏کاوندت.
دنبال نور می‏گردی، صدایت را در جای جای خاک رها کرده‏ای. نسیم شعر را بر گونه‏های خویش حس می‏کنی. بر مدار سرودن شتاب گرفته‏ای. تو را شمه‏ای از «گلستان» تو را عطری از «بوستان»، تو را غزل غزل ترانه، تورا سطر به سطر عشق، سروده است.
ایستاده‏ای و نجوای شوقمندت، هوایم را آغشته است.
ایستاده‏ای و کلمات را عاشقانه در آغوش کشیده‏ای.
شعر می‏گویی و شعر می‏شوی پر شکوه، رقیق، سرشار.
این تویی که بر لبانم می‏خوانی واژه واژه هیجان را.
این تویی که سال‏هاست از لابه‏لای تاریخ، نامت پرآوازه از پشت پنجره‏های سرایش، برایمان دست تکان می‏دهد. پناه برده به صفحات، رسیدن تو را بی‏خویش کرده است.
توان بال زدن نیست تا تو ـ تا خورشید ـ
به سمت نور، بلندای آسمانت را
شیراز را شکوه تو سرشار کرده است.
شتابان می‏گذری و کلمات، دامانت را رها نمی‏کنند.
شتابان می‏گذری و زانوانم را یارای دویدن از پی روانی کلامت نیست.
زمان چون رودخانه‏ای جاری، از سرت گذشته است. نیستی؛ اما هنوز بیت بیت بر دهان دقایق زمزمه می‏شوی.
نیستی؛ اما کلامت تکیه‏گاه دل آشوبی‏های خاک است.
نیستی؛ اما زنده‏تر از همیشه، از لابه‏لای کلماتت نجوا می‏شوی.
هزار ستاره بر مدار دهانت می‏چرخد، هزار بهار بر شاخسار کلامت جوانه می‏زند و تو نیستی.
با هر بیت، زنده‏تر از همیشه می‏خوانی و می‏خوانمت.
تو در ترانه شیراز می‏تراوی باز
بگوش شهر بخوان شور ناگهانت را
ساکن خاک پاک عشق
محمدکاظم بدرالدین
کسی می‏آید از آن سوی کلام و در دستان اوقات، بهار می‏گذارد. غیر قابل بیان‏ترین «بوستان»ها را به تصویر می‏کشد.
زیباترین چهره «گلستان»ها را نشان می‏دهد.
در راستای عشق و خون جگر، به تراوشاتی از روح می‏رسد که شیفگان، بهره‏ها می‏برند.
می‏آید و به فاصله‏هایی که بین انسان و آسمان افتاده، رنگ عشق می‏زند.
خرد را روی خط ممتد سفر، به مقصد پختگی می‏رساند.
می‏آید و زیبایی عشق را که همان اشعار اوست، در چمدان سفرهایش جا می‏دهد و آن را همسفر بادهای مهاجر می‏کند تا همه نقاط را معطر کرده باشد.
در بازار دنیا، هر کالایی به چشم می‏خورد.
هر کدام، اعتبار از جایی می‏گیرند؛ از نقطه‏ای، از شهری.
کالای سخن اما از شهر «بوستان و گلستان» است:
«هر متاعی ز معدنی خیزد
شکر از مصر و سعدی از شیراز»
کسی که سری به دیار آثارش می‏زند، به کام دل، شکر می‏چشاند و می‏بیند بی‏هیچ بیان، هنرهای سعدی، شیرینی عیان هستند.
«هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی
چه حاجت است بگوید شکر که شیرینم»
او با سوز حکایت‏های درون، گنجینه‏ای از سخن می‏سازد و دل‏ها را به بهترین شکل آب، زلال می‏کند. این است که گونه‏های گلستان و بوستان، داغ از بوسه‏های اهل ادب است.
سعدی، سرمایه شیراز است و شیرازه کتاب فصاحت و بلاغت، همیشه استوار از بوی یاد اوست.
شیراز، پر است از تپه‏های سرسبز حکایت‏های سعدی، پر است از آبشارهای اندرز او که چشم‏ها را می‏نوازد:
«به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی»
از تفرج در بستان‏های غزل او، عشقی زیبا، دامن‏گیر انسان می‏شود؛ ناگهان دل، جوان می‏شود و می‏خواهد از تازه‏ها خوشه بر چیند.
سعدی، تمام فروغ و رونق قلمش را از آیه‏ها و روایت‏های شریف می‏گیرد؛ از معرفت کردگار می‏گوید. سعدی، هنوز در محوطه عشق قدم می‏زند:
«من ساکن خاک پاک عشقم
نتوانم از این دیار برگشت»
سعدی که سایه ابدیت به اشعارش افتاده، در لحظه‏های جانسوز، عشق می‏پراکند.
هر کس با عشق بیگانه است و میانه‏ای ندارد، کافی است کتاب‏های او را ببوید.
«هر که نشنیده است وقتی بوی عشق
گو به شیراز آی و خاک من ببوی»
سعدی، با پروانه‏ترین شمع‏ها، هم ناله عشق شده است و دست آینه‏ترین عشق، بر شانه غزل‏هایش است. او در دفتر مهتاب، شبانه‏های دلدادگی‏اش را اندوهگین و زخم‏دار می‏بارد؛ با این همه اما فریاد می‏زند:
درد عشق، از تندرستی خوش‏تر است
همیشه عشق، از سعدی می‏خواند و با خود به زمزمه می‏نشیند:
«سعدیا! آن گفت‏های آبدارت خیر باد»
از گلستان من ببر ورقی
خدیجه پنجی
رها شده در خلسه‏های شاعرانه، سرشار از عطر دل‏انگیز شکوفه‏های نارنج، خسته از احاطه چهاردیواری تکراری تن، پا به پای دل، به آغوش بهارانه «گلستان» تو پناه آورده‏ام، تا خطی روحانی بریزی در سبوی جانم.
از شراب طهور کلامت و برای لحظه‏ای هر چند کوتاه، جدایم کنی از این «منی» که منم. قرن‏ها، پرنیان یادتو را بر سر کشیده‏اند.
تو در حافظه اعصار می‏چرخی، هفتصد سال مکرر.
عطر شناور حضورت، روشن و سیال، در هوای روزگاران جاری است و روز به روز، منتشر می‏شوی در گوشه گوشه این خاک.
من نفس می‏کشم، قرن‏ها در هوای صاف و زلال تو. پابه پای سفرهایت، دور دنیا، می‏چرخم و ادب می‏آموزم. با لهجه واژه‏هایت حرف می‏زنم.
قد کشیدی از شیراز، افسون کلامت، دریاخته‏های زمانه، شوری برانگیخت و ذرات تو را به سماعی عاشقانه فراخواند.
در قاموس تو، هستی، لب به تسبیح می‏گشاید. در قاموس تو، توحید، جاری است در کائنات.
در قاموس تو، دهان گشوده خلقت و به هزار لهجه، معرفت می‏آموزد، دنیا را.
تو حرف می‏زنی از زبان نرگس‏ها.
به شیوه سرو نازها و شمشادها، ایستاده‏ای بر ارتفاع دست نیافتنی‏ترین قله «ادب» و آوازهایت می‏وزند.
روزی نیست که نامت را از دهان کلمات نشنوم!
تاریخ «ادب»، هنوز در سایه سار قلمت. می‏بالد،
هنوز آهوان احساس، در دشت‏های شکوفه‏ریز «بوستانت» به وجد می‏آیند.
ردای تغزل پوشانده‏ای بر قامت واژه‏ها تا به سماعی عارفانه فراخواند.
لحظه‏هایم را.
جذبه کلمات آسمانی‏ات؛ دست روحم را گرفته و از جاده‏های روشن «بوستانت» مستقیم می‏برد تا جاودانگی بی‏خویشی.
در هر فصلی از «بوستان»، دری می‏گشایی رو به رستگاری و آرامش ـ به وسعت تنهایی دل من، به معجزه «قلم»
از قداست کلمات، در جغرافیای شوریدگی من «مدینه فاضله» می‏سازی و پریشان حالی‏ام را به سر منزل آسایش می‏رسانی.
شوریده شیراز!
چه می‏کند اعجاز واژه‏هایت با روح بشر!
... و عشق است که می‏رقصد بر لبانت تا به نغمه‏های عاشقانه روحانی، تن واژه‏ها را پیراهن شهود بپوشانی و سامان ببخشی غوغای زمینی کلمات را و حجاب برداری از مقابل دیدگان مشتاق و به تماشا بخوانی اندیشه‏های در رخوت فرو رفته را...
«به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی»
فانوس روشن کلمات توست که راه سلوک می‏نماید بر من؛ گاه در هیبت طفلی، گاه از زبان حکیمی... کشف و شهود را درهم می‏آمیزی تا زبان هر چه که هست، به تسبیح گشوده شود.
ورق ورق معرفت می‏خوانم از «گلستانت» و پر می‏شود از شهودی عارفانه، یاخته‏هایم.
لبریزمی شود از عشق و می‏فهمم زبان برگ را.
به تسبیح می‏نشینم خدا را.
آه، سعدی! حافظه قرن‏ها، سرشار از خاطره نافراموش توست، وقتی تو اینچنین برفراز قله‏های دور، در شولایی از نور، انسان را می‏خوانی به مهربانی و عشق، وقتی هفتصد سال، خستگی‏ناپذیر، ساقی جام معرفتی و در هر بزمی، شاهزاده بی‏بدیل «ادب» و هنوز از شیراز، برمی‏خیزی... .
هر روز تکرار می‏شوی و در سلوکی عارفانه، پا در جاده عشق، جهان را می‏چرخی؛ از شیراز تا طرابلس، از شیراز تا پاریس، از شیراز تا نیویورک.
تو، سعدی شیرین سخن پارسی گو هنوز می‏چرخی و می‏گردی و سبوی جان تشنگان عرفان را، از شراب معرفت، پر می‏سازی.
غزل بگو!
میثم امانی
شناسنامه غزل به نام توست.
تو مسیحای غزل‏های مرده‏ای، باغبان گل‏های پژمرده‏ای که دست نوازشی احساس نکرده‏اند، پناهگاه شکوفه‏های عشقی در عصر گل‏های کاغذی!
معمار قافیه‏های دلپسندی در ساختمان شعر.
کلمه، با تکاپوی قلم تو می‏رقصد، جمله می‏نشیند و وزن بر می‏خیزد!
بر چکاد تاریخ پارس ایستاده‏ای در شعر و مشعل دار میدانی در حکمت.
روح مزامیر، در تو دمیده‏اند که موسیقی مثنوی‏هایت اعجاز می‏کند.
غزل بگو که شرار سوگ سروده‏هایت سوزان است و یاد آور خاطره‏های دور، تو سایبانی برافراشته‏ای که هنوز پابرجاست.
حدیث بی‏قراری عشق است در غزل‏های ساده‏ات که چشم‏ها را تسخیر می‏کند هنوز
«ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ وی گرش بویی»
چشم‏هایت، امتدادنگاهی تا اوج را پیموده است که گوشه نشینان دلخسته را برمی‏انگیزد هنوز به سوی دوردست‏ها.
غزل بگو که نوای بی‏نوایی‏ات، زمزمه مرغ سلیمان است و صدای شکسته‏ات، روایت دل‏های شکسته!
غزل بگو که درد عشق می‏بارد از غزل‏هایت و از پس قرن‏های دور، هنوز می‏نوازد:
«به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست»
حرف‏های تو از جنس حرف نیست؛ از جنس دل است که بر دل می‏نشیند، عیار چشم‏های تو را به سادگی نمی‏توان سنجید.
در سینه‏ها پا گرفته‏ای و بینابین صفحه‏ها جا گرفته‏ای.
تو آبروی ادبیات ایرانی، عصاره تاریخ و جغرافیای این سرزمین افسانه‏ای.
غزل بگو که تصویرهای دست نخورده‏ات بر کاغذ نقش ببندد و واژه‏های صیقل خورده ات، سطر به سطر در غزل بنشیند.
ستون‏صفت‏های ادبی را به لزه درآورده‏ای. نبوغ تو، قالب‏های شعر را به تسلیم واداشته است. شده‏ای شاهد مثال همه کتاب‏های معانی و بیان.
غزل بگو که غزل بی‏تو، غزل نمی‏شود!
به چشم‏های عاشق تو نیازمند است تا پا بگیرد.
غزل بگو که کلام عاشقان دنیا غزل است و عشق، غزل‏آموز عاشقان دنیاست!
«معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
عقاب و ناز و جفا و ستمگری آموخت
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت»
هشت بهشت
سید ابوالفضل صمدی
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی ازین جهان به جهان دگر شدم
گلستان سعدی را که می‏گشایی، گویی به هشت بهشت پا گذاشته‏ای؛ جنگلی با درختان و گل‏ها و گیاه‏های گوناگون که رنگارنگی‏اش به درستی میان چهار فصل، تقسیم شده است. از عمق جان نفس می‏کشی در هوای گلستانش؛ آنگونه که که با هر دم و بازدمی، خدای را سپاس می‏گذاری.
سر می‏گذاری بر آستان گلستان و بوستانش تا تو را به همراه خویش، به تالار آیینه‏ای ببرد که در آن، بد و نیک روزگار را با لطیف‏ترین صورت ممکن، در تاق و رواقش نقش کرده است.
با قلمش دلبری می‏کند؛ قصه می‏گوید تا آهسته آهسته به خوابی خوش فرو بروی.
خواب مسجدجامع دمشق را ببینی و به نظامیه بغداد سرکی بکشی که ناگهان با نیشتر بیتی کنایه‏آمیز، تو را به خود می‏آورد؛ بیدارت می‏کند و هوشیارتر از آنچه که بودی، ای که پنجاه رفت و در خوابی!
قصه‏هایش هرگز به بلندای گیسوان غزل‏هایش نیست.
خاک در دست‏های هنرمندش، گلی خوشبوی است و کلمات وواژگان بی‏جان، غزل‏هایی آب دارتر از انار.
غزل‏هایش آوازه نسیم بهار نارج کوچه باغ‏های شیراز را در خاطرات مرور می‏کنند. قهرمانشان دلبری است‏باک از زهر جدایی و هجران، گستاخی ظریف، پیمان‏شکنی شکننده و آهویی گریزان.
«غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟»
سعدی! چه غمی سینه‏ات را می‏خراشد و صدایت را در گلوی کاغذ پاره‏های شعرت خفه می‏کند که اینگونه از مسجدجامع دمشق دلگیر می‏شوی واز مدرسه بغداد دلزده برمی‏گردی؟
این چه غمی‏ست که حتی در شیراز هم راحتت نمی‏گذارد؟
«دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت!»
اسیر هجران که‏ای که هر چه می‏باری سبک نمی‏شوی؟
منتظر کیستی که شب‏های سیاهت را آفتاب هم گم کرده است؟
«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیال‏ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی»
اکنون سال‏هاست که آن شب‏های بی‏پایان به سرآمده و آن آفتاب برآمده است؛ آفتابی که سر غروب کردن و برنشستن ندارد، آفتابی که یخ‏های حیاط هر مدرسه‏ای را می‏شکند؛ حتی اگر مدرسه نظامیه بغداد باشد.
اکنون سال‏هاست که اول اردیبهشت ماه جلالی، با نام همان خورشید مهربان به زیبایی رسیده است.
«همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»
شیراز همیشه لبریز
علی سعادت شایسته
نارنج‏های شیراز ـ فانوس‏های همیشه روشن خیابان‏ها ـ بوی غزل‏های تو را گرفته‏اند؛ بوی غزل‏های تو را که تاریخ ادبیات این سرزمین، سینه به سینه، تا امروز کشیده است.
دستانت را که هنگام کاویدن شعر، آسمان و ستاره‏ها را، شب و ماه را و دشت و صحرا را لمس می‏کرد، هنوز در جذبه بی‏حد هر واژه وکلام احساس می‏کنیم.
مسافر دو روز دنیای خاکی!
دامنت را از کدام بهشت آکنده بودی که اینگونه، عطر غزل‏هایت مستی فزاینده می‏آورد و آسمان ستاره‏هایش را با موسیقی کلام تو می‏خواباند؟
شیراز همیشه لبریز از طعم خوش کلام پارسی! چگونه مروارید نشسته در سینه‏ات را بسرایم؟ صدای رسایی را که قرن‏ها، زبان شیرین پارسی، را مدار شیرینی زبان توست، چگونه بسرایم؟ سال‏ها مردم دنیا، گلستان زمین را از پشت کلمات تو می‏بویند و با پای تو به باغ و دشت و صحرا می‏روند.
آری، تو ـ سعدی ـ زبان زنده پارسی، آواز همیشه جاویدتاریخ و لهجه شیرین عشقی که هیچ گاه رنگ کهنگی نمی‏گیرد. ایستاده است؛ صدایی رسا که آکنده از عطربهشتی، آکنده از عطر ماورایی است.
ایستاده است بر سر راه تاریخ؛ با دامنی لبریز از گلستان واژه‏ها و راهی که به سمت دوست می‏رود.
ایستاده است و نارنج‏های شیراز ـ فانوس‏های همیشه روشن ادبیات ـ عطر دست‏هایش را تا دور دست‏ها می‏پراکنند.
آری! «سخن ملکی است سعدی را سزاوار».
بوستانی از گلستان
طیبه تقی زاده
در گلستان کلامت، هنوز بوی عطر اندیشه‏ات جاری است.
هوای شیراز، هنوز روح شاد و مهربان تو را در بوی خوش گل‏های بهاری‏اش می‏پراکند.
بوستان به بوستان تو را می‏ستایند قناری‏های آواز خوان بهاری.
بهار، سرچشمه‏ای است از نگاه روشن ومهربان تو.
تنفس شاعرانه تو در فضای شهر، هنوز هم ادیبان را به وجد می‏آورد.
کدامین عشق می‏توانست جز در شور کلام‏های عاشقانه‏ات به تصویر کشیده شود؟!
رها در ملوکت واژه‏ها و حروف خرامیدی؛ همچون غزالی در اندیشه سبز باغ.
از شهر گریختی و پاهایت تو را به فراسوها می‏برد.
پرنده شدی و بال گشودی؛ گویی می‏خواستی تمام وسعت زمین را هر چه زودتر در نوردی!
در طالع سعد تو چه نیکو نوشته شد نام بلندت!
ردای علم را از همان کودکی بر دوش انداختی و جرعه جرعه معرفت نوشیدی و سرمست از شراب آگاهی، در خلسه‏های خویش چنان عاشق شدی و به بلندای عشق قیام کردی که غربت تمام عاشقانه‏ها به پایت افتاد.
عمری در هوای عشق نفس کشیدی و پا به پای تجربه‏های خویش، باغ شعر واندیشه‏ات را رونق بخشیدی. چون پرستو، به هر سو پر کشیدی و بر هر آنچه دیدنی و شنیدنی بود دست گذاشتی و شتابان دویدی به دور دست‏ها؛ آنقدر دویدی و کوله بار سفر را به دوش کشیدی تا از سرچشمه‏های ادب و هنر، سیراب شدی. بسیار سفر بایدتا پخته شود خامی؛ و تو در کوره راه‏های سخت زندگی، تمام خامی‏ها را به پختگی‏ها وانهادی.
سخنان پندآموزت چون مرغی آوازه خوان، در گوش ادیبان زمان، هنوز نجوا می‏کند. ادیبان، سخنان گهربارت را آویزه دانسته‏های خویش کرده‏اند.
هیاهوی کلمات شاعرانه در اشعارت موج می‏زند و سال‏هاست درهای کلمات را به روی تمام واژه‏های غریب باز کرده‏ای. درهای معرفت را گشودی با هر نکته ظریف، درجهان پندهای نیکویت. عاشقی؛ هیچ گاه از معشوق خویش به جان نیامدی و همواره در خنکای سایه سارش آرام زیستی. درد عشقت را هیچ گاه از دل به زبان نیاوردی و واگویه‏هایت را به زبان شعر بیان کردی؛ عشقی که همواره با شور و شوق به زبان آوردی.
«آن نه عشق است که از دل به زبان می‏آید
آن نه عاشق که ز معشوق به جان می‏آید
شرط عشق است که از دوست شکایت نکند
لیک از شوق حکایت به زبان می‏آید»
شوری افکندی در غوغای هستی و آغازین سخنانت، شیرین‏ترین آغازی بود در جهان کلمات. صدای تو و سخنانت هنوز در آوای شاعرانه بوستان‏ها و گلستان‏ها شنیده می‏شود.
فرمانروای شعر
ام‏البنین امیدی
قیامت می‏کنی سعدی بدین شیرین زبانی‏ها...
واژه‏ها حیرت می‏کنند از صورت سهل و ساده خود که درنگاه اول، گویی از زبان مردم کوچه و بازار سخن گفته‏ای و آنچنان شیوا سخن رانده‏ای که عام و خاص می‏پسندند.
ادیبی برخاسته از متن جامعه که همپای مردم رنج کشیده و شادیشان را از نزدیک چشیده و حکمت و بلاغت را چاشنی رسایی و حلاوت سخن کرده. تا خواننده در تفرجگاه سخن بهره‏ای تام و تمام برد.
فرمانروای بی‏چون و چرای قلمرو شعر و کلام!
سخنت ماناترین یادگار شعر پارسی است که پویاتر و دلنشین‏تر از هر چیز نام پرآوازه‏ت را در تاریخ و ادب این ملت خوش ذوق طنین انداخته و چه بسا از مرزهای جغرافیایی پا فراترنهاده است. براستی که زیبا و زیرکانه واژه‏های سلیس و دقیق را با شیوه‏ای سهل و ممتنع آراسته‏ای که تاهمیشه روزگار، بلبلان خوش قریحه در بوستان پر طراوت ادب نغمه‏سرایی کنندو گلستان بی‏بدیع و پراعجاز کلام همچنان جاودانه بهاری و پا برجا ثمر دهد.
لطافت را به ظرافت و طراوت در آمیخته‏ای و چنان بی‏تکلف و استوار زلف کلام را آراسته‏ای که نثر و شعر خرد متحیر این همه زیبایی مانده است.
حقا که سمت استادی سخن برای تو که قله رفیع شعر و ادب را تسخیر کرده‏ای چه اندک و حقیر می‏نماید.
پیامبر کلامی تو سعدی!
تو از هر در که بازآیی به این خوبی و زیبایی
دری باشدکه از رحمت به روی خلق بگشایی
در وصف غزل‏های بی‏مثالت چه می‏توان گفت و مهر تحسین و مرحبا را به پیشانی کدام تشبیه و استعاره می‏توان زد؟
نبایدسخن گفت ناساخته
نشاید بریدن نینداخته
که ناساخته و نینداخته در این وادی نباید سخن راند و بی‏ادراک به توصیف کلام نشاید پرداخت. بهتر آن که مشکی که از نافه کلام توست ببوییم و بی‏علم و آگاهی و با طبله میان تهی ادراک‏مان بلندآوازی و پرگویی نکنیم که با گفتن حق کلام را نمی‏توانیم به جای آوریم وبا نگفتن هم چیزی از مراتب جلال و ظمت تو کم نخواهدشد.
پس در محضر نابغه غزل، زبان درکشیدن و خاموش ماندن بهترین شیوه ادب است.
دنیای گلستان
فاطمه نعمتی سارخانلو
دنیایی به اندازه یک گلستان، نه مکان می‏طلبدو نه زمان. باغبانی می‏خواهد جور خار کشیده و گرد دنیا گشته که از گزند روزگار، تجربه آموخته باشد و دستش زمین که نه، بهشتی شود برای عشق و جوانی و شور؛
یارغایب آنچنان در دل او خانه می‏کند که سر در کمند یار می‏نهد. و عاشق صادق را با سخنی به امتحان عشق، در درگاه معشوق می‏خواند:
«مشغول عشق جانان گر عاشقی است صادق
در روز تیر باران بایدکه سر نخارد»
و مرگ را به سخره می‏گیرد، تا برای سال‏های آینده، جاویدان شود با گلستانی برای تمام فصل‏ها و بوستانی برای همه عمر و خزانی که خود تولدی است دوباره؛ وقتی:
«در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم»
هوای گلستان
عطیه خوش زبان
قدم به طراوت سبز گلستان روشن تو می‏گذارم؛ روح رنجورم پر می‏شود از احساس خوب دانستن و عطر هر گل از گلستان رنگارنگت، مرا سرمست می‏کند.
درخت خکشیده و عریان جهلم به بار می‏نشیند و روشنی سبز جوانه‏های دانستن، تاریکی مخفی را که در تار و پود جانم رخنه کرده بود، سپید و روشن می‏کند.
چه زیبا و دل‏انگیز است وقتی در انبوه گل‏ها و شکوفه‏های زیبای هر باب از گلستان، پروانه‏های کوچک جانم، با اشتیاق از گلی به گل دیگر و از جوانه‏ای به جوانه دیگر سرک می‏کشند.
و گلستان تو سرزمینی است پر از دانش و پندهای دلنشین و تجربه‏های سبز و با ارزش.
درهوای لطیف گلستان تو، روح خسته من به اوج می‏رسد؛ به سپیدی، به نور، و پر می‏کشد از هر باب به بابی دیگر و از سیر در هر حکایت، توشه‏ای برمی‏گیرد با ارزش و دل‏انگیز.
و بوستان که چون الماسی درخشان بر حلقه انگشتری ادبیات ایران و جهان می‏درخشد و هر بیت ازآن، چون بالی گشوده و درخشان، بر شانه‏های انسان می‏نشیند و او را به بی‏نهایتی روشن و آبی پرواز می‏دهد.

هیچ نظری موجود نیست: