قند مکرر
عباس محمدی
دهان که میگشایی، کلمات به رقص میآیند و جهانی به سرور میایستد.
از انگشتانت، کلمات عاشقانه میریزد. آوازه نامت، پیشتر از همه بادها، قلههای دنیا را فتح کرده است.
از شیراز تا بلخ، تا بغداد و قونیه و هند و چین و ما چین و... انتظار دیدن تو را میکشند.
بوی شعر، دنیا را برداشته است. شعر میخوانی و جادههای همسفرت را شاعر میکنی، سنگها با تو هم آوازی میکنند، پرندهها هم کلامت میشوند و درختها، بیت به بیت شعرهایت را از بر میکنند.
با گلستانی از حکایتهایت، جهان را گلستان میکنی و بوستانی از عشق را فراهم میکنی تا یادگاری ابدی به جا گذاشته باشی برای دستهای همیشه تهی ما.
کلامت سحر است و پندهایت شیرینترین پیامها؛ «بگشای لب که قند فراوانم آرزوست».
آنقدر شیرینی که شمس مولویها شدهای.
غزلیاتت، قند مکرر است و نثر طربانگیزت، باغی از گلهای معطر. سخنانت بوی نیشکرهای جنوب را میدهد؛ «من آدمی نشنیدم بدین شکر دهنی.»
شیراز را به حافظههای جهان سپردهای، نامی که همیشه با نام تو خواهد آمد.
بوی بهار نارنجهای مست، بهارهای شیراز را برداشته است. نفسهایت را با بهار میآمیزی تا مسافر شوی جادههایی را که چشم انتظارت ماندهاند.
راه میافتی با کفشهایی که همیشه بوی سفر میدهد، بقچهای که قناعت را در خود پیچیده و سینهای که دنیایی عشق را از شیراز سوغات میبرد.
درختها همیشه دلشوره سفر دارند؛ مثل شیراز که هیچ گاه نتوانست دلشورههایش را، دلشورههای همیشگیاش را که برای مسافر همیشه در سفرش دارد، از خودش، از آسمان، از آینهها و تمام گلهای سرخ، پنهان کند.
ماهیهای حوض ماهی، همیشه در حال خواندن غزلی از تواند؛ تمام غزلیاتت را از بر کردهاند ؛ حتی در خواب هم غزلهای تو را زمزمه میکنند.
آب روان حوض هم سالهاست که از عاشقانههای غزل تو خنک میشود؛ آنقدر خنک میشود که هیچ تابستان داغی را به یاد ندارد.
هرگاه کنار حوض ماهی میرویم، بیت بیت شعرهای تو حباب میشود از دهان ماهیها و با موجهای کوچک، بر آب زلال حوضچه میرقصد.
حتی سنگهای حوض هم بوی شعر گرفتهاند؛ آنچنان که احساس خوشی همچون خنکای آب همیشه روان حوض، تا زیر پوستمان میدود و بیاختیار، ما هم غزلهای تو را با ماهیها تکرار میکنیم بیت به بیت:
«همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی...».
تو در ترانه شیراز میتراوی
حمیده رضایی
به گوش شهر بخوان درد بیامانت را
سکوت سوختهات، شور ناگهانت را
صاف در چشمان روز خیره شدهای. تو را با ظلمت خاک کاری نیست؛ نفس کشیده در سپیده دمان، چشمانت را رو به روشنی گشودهای.
فروریختهای در دوردست خودت و ایستادهای سربلند در فرادست من.
کلمات، میکاوندت.
دنبال نور میگردی، صدایت را در جای جای خاک رها کردهای. نسیم شعر را بر گونههای خویش حس میکنی. بر مدار سرودن شتاب گرفتهای. تو را شمهای از «گلستان» تو را عطری از «بوستان»، تو را غزل غزل ترانه، تورا سطر به سطر عشق، سروده است.
ایستادهای و نجوای شوقمندت، هوایم را آغشته است.
ایستادهای و کلمات را عاشقانه در آغوش کشیدهای.
شعر میگویی و شعر میشوی پر شکوه، رقیق، سرشار.
این تویی که بر لبانم میخوانی واژه واژه هیجان را.
این تویی که سالهاست از لابهلای تاریخ، نامت پرآوازه از پشت پنجرههای سرایش، برایمان دست تکان میدهد. پناه برده به صفحات، رسیدن تو را بیخویش کرده است.
توان بال زدن نیست تا تو ـ تا خورشید ـ
به سمت نور، بلندای آسمانت را
شیراز را شکوه تو سرشار کرده است.
شتابان میگذری و کلمات، دامانت را رها نمیکنند.
شتابان میگذری و زانوانم را یارای دویدن از پی روانی کلامت نیست.
زمان چون رودخانهای جاری، از سرت گذشته است. نیستی؛ اما هنوز بیت بیت بر دهان دقایق زمزمه میشوی.
نیستی؛ اما کلامت تکیهگاه دل آشوبیهای خاک است.
نیستی؛ اما زندهتر از همیشه، از لابهلای کلماتت نجوا میشوی.
هزار ستاره بر مدار دهانت میچرخد، هزار بهار بر شاخسار کلامت جوانه میزند و تو نیستی.
با هر بیت، زندهتر از همیشه میخوانی و میخوانمت.
تو در ترانه شیراز میتراوی باز
بگوش شهر بخوان شور ناگهانت را
ساکن خاک پاک عشق
محمدکاظم بدرالدین
کسی میآید از آن سوی کلام و در دستان اوقات، بهار میگذارد. غیر قابل بیانترین «بوستان»ها را به تصویر میکشد.
زیباترین چهره «گلستان»ها را نشان میدهد.
در راستای عشق و خون جگر، به تراوشاتی از روح میرسد که شیفگان، بهرهها میبرند.
میآید و به فاصلههایی که بین انسان و آسمان افتاده، رنگ عشق میزند.
خرد را روی خط ممتد سفر، به مقصد پختگی میرساند.
میآید و زیبایی عشق را که همان اشعار اوست، در چمدان سفرهایش جا میدهد و آن را همسفر بادهای مهاجر میکند تا همه نقاط را معطر کرده باشد.
در بازار دنیا، هر کالایی به چشم میخورد.
هر کدام، اعتبار از جایی میگیرند؛ از نقطهای، از شهری.
کالای سخن اما از شهر «بوستان و گلستان» است:
«هر متاعی ز معدنی خیزد
شکر از مصر و سعدی از شیراز»
کسی که سری به دیار آثارش میزند، به کام دل، شکر میچشاند و میبیند بیهیچ بیان، هنرهای سعدی، شیرینی عیان هستند.
«هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی
چه حاجت است بگوید شکر که شیرینم»
او با سوز حکایتهای درون، گنجینهای از سخن میسازد و دلها را به بهترین شکل آب، زلال میکند. این است که گونههای گلستان و بوستان، داغ از بوسههای اهل ادب است.
سعدی، سرمایه شیراز است و شیرازه کتاب فصاحت و بلاغت، همیشه استوار از بوی یاد اوست.
شیراز، پر است از تپههای سرسبز حکایتهای سعدی، پر است از آبشارهای اندرز او که چشمها را مینوازد:
«به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی»
از تفرج در بستانهای غزل او، عشقی زیبا، دامنگیر انسان میشود؛ ناگهان دل، جوان میشود و میخواهد از تازهها خوشه بر چیند.
سعدی، تمام فروغ و رونق قلمش را از آیهها و روایتهای شریف میگیرد؛ از معرفت کردگار میگوید. سعدی، هنوز در محوطه عشق قدم میزند:
«من ساکن خاک پاک عشقم
نتوانم از این دیار برگشت»
سعدی که سایه ابدیت به اشعارش افتاده، در لحظههای جانسوز، عشق میپراکند.
هر کس با عشق بیگانه است و میانهای ندارد، کافی است کتابهای او را ببوید.
«هر که نشنیده است وقتی بوی عشق
گو به شیراز آی و خاک من ببوی»
سعدی، با پروانهترین شمعها، هم ناله عشق شده است و دست آینهترین عشق، بر شانه غزلهایش است. او در دفتر مهتاب، شبانههای دلدادگیاش را اندوهگین و زخمدار میبارد؛ با این همه اما فریاد میزند:
درد عشق، از تندرستی خوشتر است
همیشه عشق، از سعدی میخواند و با خود به زمزمه مینشیند:
«سعدیا! آن گفتهای آبدارت خیر باد»
از گلستان من ببر ورقی
خدیجه پنجی
رها شده در خلسههای شاعرانه، سرشار از عطر دلانگیز شکوفههای نارنج، خسته از احاطه چهاردیواری تکراری تن، پا به پای دل، به آغوش بهارانه «گلستان» تو پناه آوردهام، تا خطی روحانی بریزی در سبوی جانم.
از شراب طهور کلامت و برای لحظهای هر چند کوتاه، جدایم کنی از این «منی» که منم. قرنها، پرنیان یادتو را بر سر کشیدهاند.
تو در حافظه اعصار میچرخی، هفتصد سال مکرر.
عطر شناور حضورت، روشن و سیال، در هوای روزگاران جاری است و روز به روز، منتشر میشوی در گوشه گوشه این خاک.
من نفس میکشم، قرنها در هوای صاف و زلال تو. پابه پای سفرهایت، دور دنیا، میچرخم و ادب میآموزم. با لهجه واژههایت حرف میزنم.
قد کشیدی از شیراز، افسون کلامت، دریاختههای زمانه، شوری برانگیخت و ذرات تو را به سماعی عاشقانه فراخواند.
در قاموس تو، هستی، لب به تسبیح میگشاید. در قاموس تو، توحید، جاری است در کائنات.
در قاموس تو، دهان گشوده خلقت و به هزار لهجه، معرفت میآموزد، دنیا را.
تو حرف میزنی از زبان نرگسها.
به شیوه سرو نازها و شمشادها، ایستادهای بر ارتفاع دست نیافتنیترین قله «ادب» و آوازهایت میوزند.
روزی نیست که نامت را از دهان کلمات نشنوم!
تاریخ «ادب»، هنوز در سایه سار قلمت. میبالد،
هنوز آهوان احساس، در دشتهای شکوفهریز «بوستانت» به وجد میآیند.
ردای تغزل پوشاندهای بر قامت واژهها تا به سماعی عارفانه فراخواند.
لحظههایم را.
جذبه کلمات آسمانیات؛ دست روحم را گرفته و از جادههای روشن «بوستانت» مستقیم میبرد تا جاودانگی بیخویشی.
در هر فصلی از «بوستان»، دری میگشایی رو به رستگاری و آرامش ـ به وسعت تنهایی دل من، به معجزه «قلم»
از قداست کلمات، در جغرافیای شوریدگی من «مدینه فاضله» میسازی و پریشان حالیام را به سر منزل آسایش میرسانی.
شوریده شیراز!
چه میکند اعجاز واژههایت با روح بشر!
... و عشق است که میرقصد بر لبانت تا به نغمههای عاشقانه روحانی، تن واژهها را پیراهن شهود بپوشانی و سامان ببخشی غوغای زمینی کلمات را و حجاب برداری از مقابل دیدگان مشتاق و به تماشا بخوانی اندیشههای در رخوت فرو رفته را...
«به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی»
فانوس روشن کلمات توست که راه سلوک مینماید بر من؛ گاه در هیبت طفلی، گاه از زبان حکیمی... کشف و شهود را درهم میآمیزی تا زبان هر چه که هست، به تسبیح گشوده شود.
ورق ورق معرفت میخوانم از «گلستانت» و پر میشود از شهودی عارفانه، یاختههایم.
لبریزمی شود از عشق و میفهمم زبان برگ را.
به تسبیح مینشینم خدا را.
آه، سعدی! حافظه قرنها، سرشار از خاطره نافراموش توست، وقتی تو اینچنین برفراز قلههای دور، در شولایی از نور، انسان را میخوانی به مهربانی و عشق، وقتی هفتصد سال، خستگیناپذیر، ساقی جام معرفتی و در هر بزمی، شاهزاده بیبدیل «ادب» و هنوز از شیراز، برمیخیزی... .
هر روز تکرار میشوی و در سلوکی عارفانه، پا در جاده عشق، جهان را میچرخی؛ از شیراز تا طرابلس، از شیراز تا پاریس، از شیراز تا نیویورک.
تو، سعدی شیرین سخن پارسی گو هنوز میچرخی و میگردی و سبوی جان تشنگان عرفان را، از شراب معرفت، پر میسازی.
غزل بگو!
میثم امانی
شناسنامه غزل به نام توست.
تو مسیحای غزلهای مردهای، باغبان گلهای پژمردهای که دست نوازشی احساس نکردهاند، پناهگاه شکوفههای عشقی در عصر گلهای کاغذی!
معمار قافیههای دلپسندی در ساختمان شعر.
کلمه، با تکاپوی قلم تو میرقصد، جمله مینشیند و وزن بر میخیزد!
بر چکاد تاریخ پارس ایستادهای در شعر و مشعل دار میدانی در حکمت.
روح مزامیر، در تو دمیدهاند که موسیقی مثنویهایت اعجاز میکند.
غزل بگو که شرار سوگ سرودههایت سوزان است و یاد آور خاطرههای دور، تو سایبانی برافراشتهای که هنوز پابرجاست.
حدیث بیقراری عشق است در غزلهای سادهات که چشمها را تسخیر میکند هنوز
«ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ وی گرش بویی»
چشمهایت، امتدادنگاهی تا اوج را پیموده است که گوشه نشینان دلخسته را برمیانگیزد هنوز به سوی دوردستها.
غزل بگو که نوای بینواییات، زمزمه مرغ سلیمان است و صدای شکستهات، روایت دلهای شکسته!
غزل بگو که درد عشق میبارد از غزلهایت و از پس قرنهای دور، هنوز مینوازد:
«به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست»
حرفهای تو از جنس حرف نیست؛ از جنس دل است که بر دل مینشیند، عیار چشمهای تو را به سادگی نمیتوان سنجید.
در سینهها پا گرفتهای و بینابین صفحهها جا گرفتهای.
تو آبروی ادبیات ایرانی، عصاره تاریخ و جغرافیای این سرزمین افسانهای.
غزل بگو که تصویرهای دست نخوردهات بر کاغذ نقش ببندد و واژههای صیقل خورده ات، سطر به سطر در غزل بنشیند.
ستونصفتهای ادبی را به لزه درآوردهای. نبوغ تو، قالبهای شعر را به تسلیم واداشته است. شدهای شاهد مثال همه کتابهای معانی و بیان.
غزل بگو که غزل بیتو، غزل نمیشود!
به چشمهای عاشق تو نیازمند است تا پا بگیرد.
غزل بگو که کلام عاشقان دنیا غزل است و عشق، غزلآموز عاشقان دنیاست!
«معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
عقاب و ناز و جفا و ستمگری آموخت
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت»
هشت بهشت
سید ابوالفضل صمدی
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی ازین جهان به جهان دگر شدم
گلستان سعدی را که میگشایی، گویی به هشت بهشت پا گذاشتهای؛ جنگلی با درختان و گلها و گیاههای گوناگون که رنگارنگیاش به درستی میان چهار فصل، تقسیم شده است. از عمق جان نفس میکشی در هوای گلستانش؛ آنگونه که که با هر دم و بازدمی، خدای را سپاس میگذاری.
سر میگذاری بر آستان گلستان و بوستانش تا تو را به همراه خویش، به تالار آیینهای ببرد که در آن، بد و نیک روزگار را با لطیفترین صورت ممکن، در تاق و رواقش نقش کرده است.
با قلمش دلبری میکند؛ قصه میگوید تا آهسته آهسته به خوابی خوش فرو بروی.
خواب مسجدجامع دمشق را ببینی و به نظامیه بغداد سرکی بکشی که ناگهان با نیشتر بیتی کنایهآمیز، تو را به خود میآورد؛ بیدارت میکند و هوشیارتر از آنچه که بودی، ای که پنجاه رفت و در خوابی!
قصههایش هرگز به بلندای گیسوان غزلهایش نیست.
خاک در دستهای هنرمندش، گلی خوشبوی است و کلمات وواژگان بیجان، غزلهایی آب دارتر از انار.
غزلهایش آوازه نسیم بهار نارج کوچه باغهای شیراز را در خاطرات مرور میکنند. قهرمانشان دلبری استباک از زهر جدایی و هجران، گستاخی ظریف، پیمانشکنی شکننده و آهویی گریزان.
«غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟»
سعدی! چه غمی سینهات را میخراشد و صدایت را در گلوی کاغذ پارههای شعرت خفه میکند که اینگونه از مسجدجامع دمشق دلگیر میشوی واز مدرسه بغداد دلزده برمیگردی؟
این چه غمیست که حتی در شیراز هم راحتت نمیگذارد؟
«دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت!»
اسیر هجران کهای که هر چه میباری سبک نمیشوی؟
منتظر کیستی که شبهای سیاهت را آفتاب هم گم کرده است؟
«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی»
اکنون سالهاست که آن شبهای بیپایان به سرآمده و آن آفتاب برآمده است؛ آفتابی که سر غروب کردن و برنشستن ندارد، آفتابی که یخهای حیاط هر مدرسهای را میشکند؛ حتی اگر مدرسه نظامیه بغداد باشد.
اکنون سالهاست که اول اردیبهشت ماه جلالی، با نام همان خورشید مهربان به زیبایی رسیده است.
«همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»
شیراز همیشه لبریز
علی سعادت شایسته
نارنجهای شیراز ـ فانوسهای همیشه روشن خیابانها ـ بوی غزلهای تو را گرفتهاند؛ بوی غزلهای تو را که تاریخ ادبیات این سرزمین، سینه به سینه، تا امروز کشیده است.
دستانت را که هنگام کاویدن شعر، آسمان و ستارهها را، شب و ماه را و دشت و صحرا را لمس میکرد، هنوز در جذبه بیحد هر واژه وکلام احساس میکنیم.
مسافر دو روز دنیای خاکی!
دامنت را از کدام بهشت آکنده بودی که اینگونه، عطر غزلهایت مستی فزاینده میآورد و آسمان ستارههایش را با موسیقی کلام تو میخواباند؟
شیراز همیشه لبریز از طعم خوش کلام پارسی! چگونه مروارید نشسته در سینهات را بسرایم؟ صدای رسایی را که قرنها، زبان شیرین پارسی، را مدار شیرینی زبان توست، چگونه بسرایم؟ سالها مردم دنیا، گلستان زمین را از پشت کلمات تو میبویند و با پای تو به باغ و دشت و صحرا میروند.
آری، تو ـ سعدی ـ زبان زنده پارسی، آواز همیشه جاویدتاریخ و لهجه شیرین عشقی که هیچ گاه رنگ کهنگی نمیگیرد. ایستاده است؛ صدایی رسا که آکنده از عطربهشتی، آکنده از عطر ماورایی است.
ایستاده است بر سر راه تاریخ؛ با دامنی لبریز از گلستان واژهها و راهی که به سمت دوست میرود.
ایستاده است و نارنجهای شیراز ـ فانوسهای همیشه روشن ادبیات ـ عطر دستهایش را تا دور دستها میپراکنند.
آری! «سخن ملکی است سعدی را سزاوار».
بوستانی از گلستان
طیبه تقی زاده
در گلستان کلامت، هنوز بوی عطر اندیشهات جاری است.
هوای شیراز، هنوز روح شاد و مهربان تو را در بوی خوش گلهای بهاریاش میپراکند.
بوستان به بوستان تو را میستایند قناریهای آواز خوان بهاری.
بهار، سرچشمهای است از نگاه روشن ومهربان تو.
تنفس شاعرانه تو در فضای شهر، هنوز هم ادیبان را به وجد میآورد.
کدامین عشق میتوانست جز در شور کلامهای عاشقانهات به تصویر کشیده شود؟!
رها در ملوکت واژهها و حروف خرامیدی؛ همچون غزالی در اندیشه سبز باغ.
از شهر گریختی و پاهایت تو را به فراسوها میبرد.
پرنده شدی و بال گشودی؛ گویی میخواستی تمام وسعت زمین را هر چه زودتر در نوردی!
در طالع سعد تو چه نیکو نوشته شد نام بلندت!
ردای علم را از همان کودکی بر دوش انداختی و جرعه جرعه معرفت نوشیدی و سرمست از شراب آگاهی، در خلسههای خویش چنان عاشق شدی و به بلندای عشق قیام کردی که غربت تمام عاشقانهها به پایت افتاد.
عمری در هوای عشق نفس کشیدی و پا به پای تجربههای خویش، باغ شعر واندیشهات را رونق بخشیدی. چون پرستو، به هر سو پر کشیدی و بر هر آنچه دیدنی و شنیدنی بود دست گذاشتی و شتابان دویدی به دور دستها؛ آنقدر دویدی و کوله بار سفر را به دوش کشیدی تا از سرچشمههای ادب و هنر، سیراب شدی. بسیار سفر بایدتا پخته شود خامی؛ و تو در کوره راههای سخت زندگی، تمام خامیها را به پختگیها وانهادی.
سخنان پندآموزت چون مرغی آوازه خوان، در گوش ادیبان زمان، هنوز نجوا میکند. ادیبان، سخنان گهربارت را آویزه دانستههای خویش کردهاند.
هیاهوی کلمات شاعرانه در اشعارت موج میزند و سالهاست درهای کلمات را به روی تمام واژههای غریب باز کردهای. درهای معرفت را گشودی با هر نکته ظریف، درجهان پندهای نیکویت. عاشقی؛ هیچ گاه از معشوق خویش به جان نیامدی و همواره در خنکای سایه سارش آرام زیستی. درد عشقت را هیچ گاه از دل به زبان نیاوردی و واگویههایت را به زبان شعر بیان کردی؛ عشقی که همواره با شور و شوق به زبان آوردی.
«آن نه عشق است که از دل به زبان میآید
آن نه عاشق که ز معشوق به جان میآید
شرط عشق است که از دوست شکایت نکند
لیک از شوق حکایت به زبان میآید»
شوری افکندی در غوغای هستی و آغازین سخنانت، شیرینترین آغازی بود در جهان کلمات. صدای تو و سخنانت هنوز در آوای شاعرانه بوستانها و گلستانها شنیده میشود.
فرمانروای شعر
امالبنین امیدی
قیامت میکنی سعدی بدین شیرین زبانیها...
واژهها حیرت میکنند از صورت سهل و ساده خود که درنگاه اول، گویی از زبان مردم کوچه و بازار سخن گفتهای و آنچنان شیوا سخن راندهای که عام و خاص میپسندند.
ادیبی برخاسته از متن جامعه که همپای مردم رنج کشیده و شادیشان را از نزدیک چشیده و حکمت و بلاغت را چاشنی رسایی و حلاوت سخن کرده. تا خواننده در تفرجگاه سخن بهرهای تام و تمام برد.
فرمانروای بیچون و چرای قلمرو شعر و کلام!
سخنت ماناترین یادگار شعر پارسی است که پویاتر و دلنشینتر از هر چیز نام پرآوازهت را در تاریخ و ادب این ملت خوش ذوق طنین انداخته و چه بسا از مرزهای جغرافیایی پا فراترنهاده است. براستی که زیبا و زیرکانه واژههای سلیس و دقیق را با شیوهای سهل و ممتنع آراستهای که تاهمیشه روزگار، بلبلان خوش قریحه در بوستان پر طراوت ادب نغمهسرایی کنندو گلستان بیبدیع و پراعجاز کلام همچنان جاودانه بهاری و پا برجا ثمر دهد.
لطافت را به ظرافت و طراوت در آمیختهای و چنان بیتکلف و استوار زلف کلام را آراستهای که نثر و شعر خرد متحیر این همه زیبایی مانده است.
حقا که سمت استادی سخن برای تو که قله رفیع شعر و ادب را تسخیر کردهای چه اندک و حقیر مینماید.
پیامبر کلامی تو سعدی!
تو از هر در که بازآیی به این خوبی و زیبایی
دری باشدکه از رحمت به روی خلق بگشایی
در وصف غزلهای بیمثالت چه میتوان گفت و مهر تحسین و مرحبا را به پیشانی کدام تشبیه و استعاره میتوان زد؟
نبایدسخن گفت ناساخته
نشاید بریدن نینداخته
که ناساخته و نینداخته در این وادی نباید سخن راند و بیادراک به توصیف کلام نشاید پرداخت. بهتر آن که مشکی که از نافه کلام توست ببوییم و بیعلم و آگاهی و با طبله میان تهی ادراکمان بلندآوازی و پرگویی نکنیم که با گفتن حق کلام را نمیتوانیم به جای آوریم وبا نگفتن هم چیزی از مراتب جلال و ظمت تو کم نخواهدشد.
پس در محضر نابغه غزل، زبان درکشیدن و خاموش ماندن بهترین شیوه ادب است.
دنیای گلستان
فاطمه نعمتی سارخانلو
دنیایی به اندازه یک گلستان، نه مکان میطلبدو نه زمان. باغبانی میخواهد جور خار کشیده و گرد دنیا گشته که از گزند روزگار، تجربه آموخته باشد و دستش زمین که نه، بهشتی شود برای عشق و جوانی و شور؛
یارغایب آنچنان در دل او خانه میکند که سر در کمند یار مینهد. و عاشق صادق را با سخنی به امتحان عشق، در درگاه معشوق میخواند:
«مشغول عشق جانان گر عاشقی است صادق
در روز تیر باران بایدکه سر نخارد»
و مرگ را به سخره میگیرد، تا برای سالهای آینده، جاویدان شود با گلستانی برای تمام فصلها و بوستانی برای همه عمر و خزانی که خود تولدی است دوباره؛ وقتی:
«در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم»
هوای گلستان
عطیه خوش زبان
قدم به طراوت سبز گلستان روشن تو میگذارم؛ روح رنجورم پر میشود از احساس خوب دانستن و عطر هر گل از گلستان رنگارنگت، مرا سرمست میکند.
درخت خکشیده و عریان جهلم به بار مینشیند و روشنی سبز جوانههای دانستن، تاریکی مخفی را که در تار و پود جانم رخنه کرده بود، سپید و روشن میکند.
چه زیبا و دلانگیز است وقتی در انبوه گلها و شکوفههای زیبای هر باب از گلستان، پروانههای کوچک جانم، با اشتیاق از گلی به گل دیگر و از جوانهای به جوانه دیگر سرک میکشند.
و گلستان تو سرزمینی است پر از دانش و پندهای دلنشین و تجربههای سبز و با ارزش.
درهوای لطیف گلستان تو، روح خسته من به اوج میرسد؛ به سپیدی، به نور، و پر میکشد از هر باب به بابی دیگر و از سیر در هر حکایت، توشهای برمیگیرد با ارزش و دلانگیز.
و بوستان که چون الماسی درخشان بر حلقه انگشتری ادبیات ایران و جهان میدرخشد و هر بیت ازآن، چون بالی گشوده و درخشان، بر شانههای انسان مینشیند و او را به بینهایتی روشن و آبی پرواز میدهد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر