۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

مولوي


زلال وحي
تأثير آيات قرآن بر مثنوي
سعيد مهرآبادي
شايد کمتر اثر ادبي را بتوان يافت که همانند مثنوي، از قرآن تأثير پذيرفته باشد؛ چه آنکه در جاي جاي ابيات مثنوي مي‌توان آيات قرآن يا مضامين آن را، نظاره‌گر بود. به نمونه‌هايي از اين ابيات اشاره مي‌کنيم:
کي کژي کردي و کي کردي تو شر
که نديدي لايقش در پي اثر
کي فرستادي دمي بر آسمان
نيکي‌اي کز پي نيامد مثل آن
اشاره به آياتِ «فَمَنْ يعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَيراً يَرَهُ وَ مَنْ يعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة شَراً يرََه؛ پس هر کس هم‌سنگ ذره‌اي عمل خير انجام داده باشد، [پاداش] آن را مي‌بيند و هر کس هم‌سنگ ذره‌اي عمل ناشايست انجام داده باشد [کيفر] آن را مي‌بيند». (زلزله: 7 و8)
هر که از خورشيد باشد پشت گرم
سخت‌رو باشد, نه بيم او را نه شرم
اشاره به آيه: «بدانيد که دوست‌داران خدا، نه بيمي بر آنهاست و نه اندوهگين مي‌شوند». (يونس: 62)
عزّت آنِ اوست و آنِ بندگانْشْ
ز آدم و ابليس بر مي‌خوان نشانْشْ
الهام از عبارت قرآني: ... عزّت، خاص خداوند و پيامبر او و مؤمنان است، ولي منافقان نمي‌دانند. (منافقون: 8)
از براي چاره اين خوف‌ها
آمد اندر هر نمازي اِهْدِنا
کاين نمازم را مياميز اي خدا
با نماز ضالين وَ اهل ريا
اقتباس از آيات « اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ صِراطَ الّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالِّينَ؛ ما را به راه راست استوار بدار. راه ... آنهايي كه برخوردارشان كرده‌اي همانان كه نه در خور خشم‌اند و نه گمگشتگان». (حمد: 6 و 7)
يک جرعه آفتاب
حديث در مثنوي
سعيد مهر آبادي
عقبه‌اي زين صعب‌تر در راه نيست
اي خنک آن کش حسد همراه نيست
اشاره دارد به حديث: «حسد نيکي‌ها را مي‌خورد (تباه مي‌کند) همچنان که آتش هيزم را».[1]
گوش‌ِ‌من «لايُلْدَغُ المؤمن» شنيد
قول پيغمبر به جان و دل گزيد
اشاره است به حديث: «مؤمن از يک سوراخ دو بار گزيده نمي‌شود».[2]
اين جهان زندان و ما زندانيان
حفره کن زندان و خود را وارهان
مأخوذ از مضمون حديث: «دنيا، زندان مؤمن و بهشت کافر است».[3]
اندرين عالم هزاران جانور
مي‌زيد خوش عيش و بي‌زير و زبر
شکر مي‌گويد خدا را فاخته
بر درخت و برگِ شب ناساخته
حمد مي‌گويد خدا را عندليب
که اعتماد رزق بر توست اي مجيب
مضمون ابيات اقتباس است از حديث ذيل: «اگر به خدا توکل کنيد شما را روزي مي‌دهد چنان‌که روزي به پرندگان مي‌رساند، که بامداد گرسنه از لانه بيرون مي‌روند و شامگاه سير بازمي‌گردند».[4]
تا تواني پا منه‌اندر فراق
ابغض الاشياءَ عندي الطلاق
اشاره به اين حديث است: «زشت‌ترين کارهاي حلال نزد خدا طلاق است».[5]
هر چه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناکرده آورده گرفت
نام من در نامه پاکان نوشت
دوزخي بودم ببخشيدم بهشت
ناظر است به مضمون روايت: «توبه‌کننده از گناه مانند کسي است که گناهي نکرده است».[6]
اشاره
مولانا
جلال‌الدين محمد بن شيخ بهاءالدين محمد معروف به مولوي شاعر عارف و فيلسوف بزرگ يکي از بزرگ‌ترين مفاخر ادبي ما به ‌شمار مي‌رود.
او در ششم ربيع‌الاول سال 604 هجري چشم به دنيا گشود. در شش سالگي پدر مولانا، شيخ فريدالدين عطار نيشابوري را ملاقات کرد و شيخ به ديدن فرزند خردسال او شادمان شد و گفت: «اين فرزند را گرامي دار که زود باشد که از نفس گرم خود آتش به سوختگان عالم زند» و يک نسخه از کتاب اسرارنامه خود را به او داد. پس از مدتي که جلال‌الدين به دريافت کمالات و علوم عصر خود نائل آمد، به موجب وصيت والدش بر مسند افاده قدم گذاشت و لواي نشر علوم و درس فنون برافراشت؛ به طوري که نوشته‌اند چهارصد نفر در حوزه درس مولانا جلال‌الدين حاضر مي‌شدند و از محضرش مستفيد و مستفيض مي‌گشتند؛ ولي مولانا به علت اينکه فضائل صوري و ظاهري را مطلوب طبع خود نيافت، حوزه تدريس را ترک گفت و به خدمت مشايخ و جمع کثير علماي متفرق پرداخت و عاقبت شيخ اجل شمس تبريزي را در 38 سالگي يافت و آن‌چنان مستغرق بحر فضيلت اين پير روشن‌دل گرديد که يک پارچه شور و هيجان شد.
... و سرانجام اين کوره گدازان شور و عشق و اين زبان گوياي اسرار فيه ما فيه و اين گردنده تيزبال آسمان‌هاي خيال و اين پير روشن‌ضمير و ستاره فروزان عالم اثير در سنه 672 هجري قمري چشم از جهان فرو بست.[7]
آثار مولانا
بديع‌الزمان فروزانفر در معرفي آثار مولانا مي‌گويد:
آثار کتبي مولانا را به دو قسمت (منظوم و منثور) تقسيم توان کرد، اما آثار منظوم عبارتست از:
غزليات
اين بخش از آثار مولانا معروف به کليات يا ديوان شمس است. چه مولانا در پايان و مقطع بيشتر آنها (يعني به ‌جز غزل‌هايي که به نام صلاح‌الدين زرکوب و حسام‌الدين چلبي ساخته و مجموعاً صد غزل بيش نيست يا آنچه تنها لفظ خاموش يا خمش کن و مرادفات آن به ندرت در مقطع ذکر شده) به جاي ذكر نام يا تخلص خود و برخلاف معمول شعرا به نام شمس تبريزي تخلص مي‌کند، چنان‌که هرگاه کسي از روابط مولانا و شمس مطلع نباشد گمان مي‌کند که شمس يکي از غزل‌سرايان فارسي بوده و اين ابيات نغز نظم کرده اوست، در صورتي‌که هيچ‌کس او را به سمت شاعري نمي‌شناسد. عده ابيات ديوان را متقدمان به 30000 رسانيده‌اند و نسخه خطي محتوي 5000 تا 40000 و ديوان چاپي بالغ بر 50000 بيت مي‌باشد و به ‌طوري‌که گفته آمد ديوان مزبور مشتمل است بر غزلياتي که مولانا به نام ياران خود شمس‌الدين و صلاح‌الدين و حسام‌الدين چلبي به رشته نظم کشيد. با اين تفاوت که سهم شمس به حسب ذکر از آن دو افزون‌تر و بهره چلبي از همه کمتر است چه او به اثر و يادگاري نفيس‌تر و گران‌بها‌تر اختصاص يافته و آن مثنوي است.
مثنوي
مثنوي داراي شش دفتر است و آخرين دفتر که از حيث بيان حکايات ناتمام است انجام سخن مولاناست و او از همان آغاز نظم دفتر ششم در نظر داشته که سخن را در همين جزو تمام کند و به پايان آرد بدان اميد که اگر في‌ما بعد دستوري رسد گفتني‌ها را با بياني نزديک‌تر بگويد.
رباعيات
اين قسمت از آثار مولانا در مطبعه اختر (اسلامبول) به سال 1312 هجري قمري به طبع رسيده و متضمن 1659 رباعي يا 3318 بيت است که بعضي از آنها به شهادت قرائن از آن مولاناست و درباره قسمتي هم ترديد قوي است و معلوم نيست که انتساب آن به وي درست باشد.
معاني بلند و مضاميني نغز در اين رباعي‌ها ديده مي‌آيد که با روش فکر و عبارت‌بندي مولانا مناسبتي تمام دارد ولي روي هم رفته رباعيات به پايه غزليات و مثنوي نمي‌رسد.
اما آثار منثور مولانا عبارتست از:
فيه ما فيه
اين کتاب مجموعه تقريرات مولاناست که در مجالس خود بيان فرموده و پس او بهاءالدين معروف به سلطان ولد يا يکي ديگر از مريدان يادداشت کرده و بدين صورت درآورده است.
مکاتيب
اين نسخه مجموعه مکتوبات مولاناست به معاصرين خود و دو نسخه آن در کتاب‌خانه دارالفنون اسلامبول موجود است و يکي از معتقدان مولان درصدد طبع آن است.
مجالس سبعه
و آن عبارتست از مجموعه مواعظ و مجالس مولانا يعني سخناني که به وجه اندرز و به طريق تذکير بر سر منبر بيان فرموده است. نسخه خطي اين کتاب در کتاب‌خانه سليم‌آقا در اسگدار محفوظ و تاريخ کتابت آن سال 788 هجري قمري است و محمد فريدون نافع به طبع آن اقدام نموده.[8]
گفتار مجري
عاشق
رقيه نديري
نام او به اتفاق تذکره‌نويسان، محمد و لقب او جلال‌الدين است. مي‌گويند از دودمان ابوبکر، خليفه اول بوده است. پدرش بهاءولد و مادرش خاتون دختر شمس‌الائمه است. جلال‌الدين محمد، پنج ساله بود که پدرش از بلخ محترمانه تبعيد شد و با خانواده به بغداد رفت.
با شهاب‌الدين سهروردي ملاقات کرد و پس از حج، عازم دمشق شد و حدود دوازده سال بعد، به دعوت علاالدين کيقبادلاول به قونيه رسيدند و در آن ديار رحل اقامت افکندند.
روايت در مورد تحصيلات مولوي متناقض است. اما با مرور مثنوي مي‌توان به داشته‌هاي علمي او واقف شد. بدون شک مثل نظامي، فردوسي، سنايي، انوري و ناصر‌خسرو، فلسفه خوانده بود. با مسئله بسيار معروف «موسيقي فلکي» يا «ارغنون آسمان» آشنايي داشت. بر فقه مسلط بود. در ادبيات عرب، تفسير قرآن و علم حديث، چيره‌دست بود و از منطق و هيئت نيز در آثار او سخن به ميان آمده است. اما تا آنجا که از آثارش بر مي‌آيد، علوم زمان خود را، براي رشد و تعالي آدمي و رسيدن به معرفت خداوند، کافي و کامل نمي‌دانسته و هر جا که مقدور بود، به نقص اين دانش‌ها تأکيد مي‌کرده است.
نقطه درخشان زندگي مولوي اين است که مطلقاً گرد مداحي سلاطين و امرا و وزرا نگشته است و حال آنکه عصر او، عصر فئوداليسم بوده و فئودال‌هاي شهرنشين مانند اتابكان آذربايجان و فارس مي‌کوشيدند هنرمندان و دانشمندان را گرد خود جمع آورند.
يکي از بارزترين نکاتي که از زندگي مولانا مي‌توان بيان کرد، ملاقات با شمس است که اين رويداد در شخصيت و شعر او تأثيري ژرف گذاشت؛ تا آنجا که رشک شاگردان و اطرافيان مولوي را برانگيخت و شمس، متواري شد. ديوان شمس و غزل‌هاي پرسوزوگداز جلال‌الدين مولوي، حاصل اين ديدار و فراق پس از آن است. مولانا وقتي که از يافتن شمس تبريزي نااميد شد، دل به صلاح‌الدين زرکوب سپرد و پس از وي به حسام‌الدين چلبي دلخوش کرد و او را مفتاح خزائن عرش، امين کنوز فرش، بايزيد وقت و جنيد زمان خواند و حسام‌الدين بود که مولوي را براي سرودن مثنوي ترغيب کرد.
سرانجام يک‌شنبه روزي، پنجم ماه جمادي‌الاخر سال 672 پس از 68 سال، مرغ جان مولانا به سمت عالم ملکوت پر کشيد.
مولانا جلال‌الدين رومي، بي‌نياز از معرفي است. هفتصد سال است که شعر او الهام‌بخش ميليون‌ها نفر بوده است. جامي، شاعر بزرگ ايران، بر او چون قديسي که پيامبر نبود اما کتاب داشت، درود فرستاده است.[9]
در سخن از انديشه مولانا، نبايد تصور کرد که وي صاحب فلسفه منسجم و منطقي‌ست. افکار او چون شيرازه گسيخته‌اي، پراکنده و ناپيوسته است؛ ولي با تلاشي صبورانه مي‌توان آنها را در الگوي بيش و کم منسجمي به هم بافت. يعني با انديشه مولوي نبايد مثل انديشه متفکران اسلوب‌مند برخورد کنيم. اختلاف ديگر جلال‌الدين محمد رومي با متفکران اسلوب‌مند آن است که اينان معمولاً با استدلال‌هايي از نظريات خود دفاع مي‌کنند؛ حال آنکه مولوي عموماً مي‌کوشد اظهارات خود را با قياس‌هايي تقويت کند.[10]
سازش با تمام ملل و اديان
مولوي معتقد است هدف کليه اديان، يکي بيش نيست و آن معرفت خداوندي است، منتها ديدها متفاوت است. در اين خصوص، داستان‌هايي آورده؛ از جمله داستان چهار فقير براي خريد انگور يا ماجراي فيل در تاريکي. او به متعصبان ظاهربين، شديداً مي‌تازد و آنان را خام و خون‌آشام مي‌شمارد و اين خشم و خروش‌ها و اختلافات مردمان را همچون کف‌هاي دريا مي‌انگارد و تأکيد مي‌کند اختلافات گوناگون گرفتاري‌ها و مصايب بسيار پديد مي‌آورد. به اعتقاد او، حقيقت يکي بيش نيست و مردمان در تصورات و انديشه‌هاي متفاوت خود همان يک حقيقت را طالبند.[11]
اصل عشق
عشق در نظر مولوي، جوهر حيات و مبدأ و مقصد آن است. به اعتقاد وي، اگر عشق در جهان نبود، هيچ حرکتي در عالم پيدا نمي‌شد. انگيزه نهايي، عشق به اصل وجود است. نيرويي که همه تلاش‌ها، حرکات و پيشرفت‌ها را تحقق مي‌بخشد. به نظر مولوي، عقل پيش از برداشتن هر گام، سود و زيان آن را مي‌سنجد؛ يعني در حقيقت وسيله‌اي است و حال آنکه عشق في نفسه خود را هدف غايي مي‌داند و پيش از ايثار، چند و چون نمي‌کند. اگر صفحات مثنوي را ورق بزنيم، مي‌توانيم دريابيم که سراسر آن اقيانوس مواج عشق و عرفان است.
عوامل جذابيت گفته‌هاي مولانا
مطالبي را که مولانا ابراز مي‌کند، با عقل و دل او هماهنگي جدي دارد؛ به گونه‌اي که هر فردي معرفت حاصل از آن مطالب را در درون خود مشاهده مي‌کند و درمي‌يابد. ديگر اينکه وسعت و گسترش اطلاعات و معلومات مولانا در انسان‌شناسي و جهان‌بيني جذابيت خاصي به گفته‌هايش مي‌دهد؛ به طوري که مطالعه‌کننده مثنوي، چنين تلقي مي‌کند که با گفتار شخصي روبه‌روست که جهان هستي و انسان، چهره‌هاي بسيار زيادي را به شخصيت مولانا نشان داده است.[12]
استفاده از تمثيلات
مولوي براي فهماندن معاني روحاني از تمثيلات محسوس جزئي استفاده کرده و حقايق وسيع الهي را به اشکال و صور کوچک مادي و حسي، تنزل داده است تا در ذهن کوچک افراد عادي بگنجاند.او در اين خصوص به کرات سخن گفته است.از جمله:
پست مي‌گويم به اندازه عقول
عيب نَبْود اين بُوَد کار رسول
در واقع مولانا به اين حديث که: ما پيامبران با مردم به اندازه‌عقول آنان سخن مي‌گوييم استناد جسته است.[13]
چراغ راه
علامه محمدتقي جعفري

معرفت مولانا احتياج به شكوفا شدن ابعاد و استعدادهاي مغزي و رواني فراواني دارد كه بدون آن زبان مولانا قابل فهم نيست.[14]
مولانا قيل و قال‌ها و بافندگي‌هاي فلسفي و منطقي حرفه‌اي را مانند ناخن‌هايي زهرآگين مي‌داند كه جان آدمي را مجروح مي‌سازند.[15]
جلال‌الدين همايي
مولانا مشعل تابناك هدايت و ارشاد جميع نسل‌هاي بشري ديروز و امروز و فرداست، سير معنوي او در فضاي نامحدود و غيرمتناهي عرفان است او را محدود بر يك زمان و يك مكان نمي‌توان كرد.[16]
جامي
مثنوي معنوي مولوي
هست قرآن در زبان پهلوي
من نمي‌گويم كه آن عالي‌جناب
هست پيغمبر، ولي دارد كتاب[17]
نکته‌ها
يکي خري گم کرده بود. سه روز روزه داشت به نيت آنکه خر خود را بيابد. بعد از سه روز، خر را مرده يافت، رنجيد و، از سر رنجش، روي به آسمان کرد و گفت که اگر عوض اين سه روز که [روزه] داشتم شش روز از رمضان نخورم، پس من مرد نباشم. از من صَرفه خواهي بردن؟[18]
اين حکايت بيان حال کساني است که طاعات و عبادات را چون کالايي براي فروش و رفع حوايج خويش به حق عرضه مي‌کنند و بدان بر خدا منّت مي‌نهند، و بر خلق فخر مي‌فروشند و حال آنکه خداوند به دادن توفيق طاعت بر بندگان منّت دارد که مي‌فرمايد:
همانا که خداوند بر اهل ايمان منت نهاد
که از ميان ايشان رسولي برانگيخت
تا آيات او را بر آنان فروخوانَد
و ايشان را پاک گردانَد
و کتاب و حکمت بياموزد
هر چند که پيش از آن در گمراهي آشکار بودند.[19]
زلال قلم
انسان، مثنوي، مولانا
مثنوي جلال‌الدين محمد رومي حکايت جدايي انسان از مبدأ خويش و شرح تکاپو و تلاشي است که اين موجود عظيم و ژرف و پيچيده مي‌کند تا خويش را از پيچ و خم هجران برهاند و از نردبان کمال بالا رود تا مگر روزگار وصل خويش را باز جويد. در اين ميان فراز و نشيب‌هاي بي‌شماري را طي مي‌کند. گاه تا دره هولناک حيوانيت سقوط مي‌کند و گاه چنان اوج مي‌گيرد و چنان درياصفت مي‌گردد که در ميان امواج درياي بي‌نهايت مستغرق مي‌شود و مجال نظر در صفات هم نمي‌يابد.
مولانا با چشمي به جهان مي‌نگرد که نه در پس آن فيلسوف و متفکري نشسته است تا جهان را با نظام عقل و برهان تفسير کند و نه از چشم عالمي مي‌نگرد که تجربه حسي را پيش روي نهاده تا با آن معيار، به نقد و نظر بپردازد؛ بلکه او را وجودي است که حق از مادر عشق آفريده و پرورش داده است و عشقش چنان گداخته که همه وجود، چشم و گوش گشته و اينک آن مست مي‌زده، خاک در ديده حس زده است و عقل را بدرود گفته و در سرزمين حيرت مقام جسته است و عشق را کيش خود ساخته و گولي[20] را بر زيرکي مقدم داشته؛ زيرا که عقل جزء، مايه بدنامي عقل است و معکوس‌بين و منکر عشق، هر چند چنين مي‌نمايد که صاحب سرّ است. لذا او اجزاي عقل را به عشق جمع مي‌کند و جهان را از پشت عينک عاشقان مي‌نگرد.[21]
بر ساکنان کوي بيداري پوشيده نيست که چون کسي به تبعيدگاه خرد پاي نهد و شاگردي دبيرستان آفتاب کند و روز و شب آتش و نور خورد، آنگاه که باران عشق مي‌بارد و پايش در گل جنون و شيدايي فرومي‌رود، چون از چشم مستان به عالم نظر کند، آرايش ديگر و نظمي ديگر بيند و هرگاه زبان به سخن گشايد، عباراتش در گوش و چشم ظاهر، آشفته و پريشان نمايد، هر چند چشم و گوش رازدانان آنها را در عين زيبايي و تعالي يابد.[22]
...
هر کسي را توفيق يار شود تا لحظاتي از زندگي خويش را در دشت‌هاي پرشکوفه اين سرزمين شگرف گام زند و از چشمه‌هاي جوشان آن عطشي فرو نشاند، به هر اندازه که ظرفيت وجودي‌اش اقتضا کند، از اين درخت تناور ثمر خواهد برد و چون پاي دل به ميان آيد و کسي را اين مجال دست دهد تا از کوچه‌هاي خيال بگذرد و به خانه مولانا پاي گذارد، گويي قطره‌اي است که به بحري ناپيدا کرانه پيوسته است و رنگ و بوي دريا پذيرفته و در مَثَل به آن کس مي‌ماند که به درخت حيات دست يافته است، درختي که در هندوستان ِمعني جاي دارد و به قول مولوي هر کسي که از ميوه آن بخورد نه هرگز پير شود و نه هرگز بميرد.
کيست که لحظه‌اي با اين سر کند و صداي دعوت مولانا را از پشت ديوار اعصار و قرون نشنود. يا کيست که حکايتي از مثنوي را بخواند و صداي مولانا را از زير پرده‌هاي ابيات و عبارات نشنود که او را مي‌خواند تا به مجلس آن خنياگر تماشايي خويش ببرد و از الحان سحرآفرين آن دمنده جاودانه که همواره در ني مولانا مي‌دمد بهره‌‌مند سازد. کيست که بر سر اين سفره بنشيند و از جام نور او نوش نکند و مست نگردد؟ مولانا خود مستي است که خميره وجودش از مي‌عشق است و هم او است که از مي‌مست‌تر و از باده باده‌تر است بلکه باده در جوشش، گداي جوش او است.
اي من بترم از تو، من باده‌ترم از تو
پر‌جوش‌ترم از تو، آهسته که سرمستم
او عارف خوش‌دلي است که هرگز در ايستگاه اندوه از مرکب خويش پياده نمي‌گردد و چنان گرم و شادان طي طريق مي‌کند که اگر پشيماني و غم بدو روي کند، از آتش او به خود سوزد بلکه غم چون گرمي گام آن بزرگ بيند و تيغ تصميم او را آخته يابد، زهره ظهور در حضور او نداشته باشد.[23]
شعر
از بلخ تا قونيه
بر سرت نزاع مي‌کنند
تو مولاناي هر کجا هستي
باش
ولي
اين شور طرب‌انگيز را
از معجون کدام سحر
در جان واژه‌ها ريختي
که مي‌آيند و مي‌رقصند و نمي‌روند؟
رقيه نديري
کوتاه و گويا
رقيه نديري
افسار دنيا را گرفته و مي‌رود پله پله تا ملاقات خدا.
حاصل عمرم سه سخن بيش نيست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
کف درياست صورت‌هاي عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفايي
به عذار جسم منگر که بپوسد و بريزد
به عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا
مرغي که ز دام نفس خود رست
هر جاي که برپرد نترسد
بد نداني تا نداني نيک را
ضد را از ضد مي‌توان ديد اي فتي
اي گلشنت را خار ني، با نور پاکت نارني
برگرد گنجت مار ني، ني زخم و ني دندانه‌اي
آورده‌اند که ...
حکايت
حکايت مي‌آورند که حق تعالي مي‌فرمايد که اي بنده من، حاجت تو را در حالت دعا و ناله زود برآوردمي، اما در اجابت جهت آن تأخير مي‌افتد تا بسيار بنالي که آواز و ناله تو مرا خوش مي‌آيد. مثلاً دو گدا بر در شخصي آمدند؛ يکي مطلوب و محبوب است و آن ديگر عظيم مبغوض است. خداوند خانه گويد به غلام که زود، بي‌تأخير، به آن مبغوض نان پاره بده تا از در ما زود آواره شود؛ و آن ديگر را که محبوب است وعده دهد که هنوز نپخته‌اند، صبر کن تا نان برسد.
ناله مؤمن همي داريم دوست
گو تضرع کن، که اين اعزاز اوست
خوش همي‌ آيد مرا آواز او
وان «خدايا» گفتن و آن راز او[24]
قصه قوم هود
هود گرد مؤمنان خطي کشيد
نرم مي‌شد باد کانجا مي‌رسيد
هر که بيرون بود زان خط جمله را
پاره پاره مي‌شکست اندر هوا
همچنان شَيبان راعي مي‌کشيد
گرد بر گرد رمه خطي پديد
چون به جمعه مي‌شد او وقت نماز
تا نيارد گُرگ آنجا تُرک تاز
هيچ گرگي در نرفتي اندر آن
گوسفندي هم نگشتي زان نشان
باد حرص گرگ و حرص گوسفند
دايره‌يْ مرد خدا را بود بند
همچنين باد اجل با عارفان
نرم و خوش همچون نسيم يوسفان
آتش ابراهيم را دندان نزد
چون گُزيده‌يْ حق بُوَد چونش گزد؟[25]
ماجراي نحوي و کشتي‌بان
آن يکي نحوي به کشتي در نشست
رو به کشتي‌بان نهاد آن خودپرست
گفت هيچ از نحو خواندي؟ گفت لا
گفت نيم عمر تو شد در فنا
دلشکسته گشت کشتي‌بان ز تاب
ليک آن دم کرد خامش از جواب
باد کشتي را به گردابي فکند
گفت کشتي‌بان بدان نحوي، بلند
هيچ داني آشنا کردن، بگو
گفت ني ‌اي خوش‌جواب خوب‌رو
گفت کل عمرت اي نحوي فناست
ز آنکه کشتي غرق اين گرداب‌هاست
محو مي‌بايد نه نحو اينجا بدان
گر تو محوي بي‌خطر در آب ران
چون بمردي تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر[26]
صداي دهل
اين مَثَل بشنو که شب دزدي عنيد
در بن ديوار حفره مي‌بريد
نيم بيداري که او رنجور بود
طقطلق آهسته‌اش را مي‌شنود
رفت بر بام و فرود آويخت سر
گفت او را در چه کاري اي پدر
خير باشد نيمه شب چه مي‌کني؟
تو کي‌اي؟ گفتا دهل‌زن اي سني
در چه کاري؟ گفت مي‌کوبم دهل
گفت کو بانگ دهل اي بومُبُل
گفت فردا بشنوي اين بانگ را
نعره يا حسرتا واويلتا[27]
شکرستان
جلوه‌هاي طنز در مثنوي معنوي
شتر در حمام (دفتر پنجم / 2440)
آن يکي پرسيد اشتر را که هي
از کجا مي‌آيي اي اقبال پي
گفت از حمام گرم کوي تو
گفت خود پيداست در زانوي تو[28]
دزد قوچ (دفتر ششم / 467)
مردي ريسمان به گردن قوچي دارد و آن را با خود مي‌برد. دزد ريسمان را مي‌برد و قوچ را مي‌ربايد. مرد در پي قوچ گمشده است که دزد را بر سر چاهي در فغان مي‌بيند كه كيسه زرم در چاه افتاده است و اگر آن را بيرون بياوري خمس صد دينار باز‌يافته را پاداش مي‌گيري. مرد ساده‌لوح به طمع پاداش هنگفت، جامه از تن درمي‌آورد و در چاه مي‌رود و دزد جامه‌هايش را هم مي‌دزدد.
مؤذن زشت‌آواز (دفتر پنجم / 3366)
مردي بدآواز در ديار کفر بانگ اذان مي‌کند و ياران مؤمنش از واکنش دشمنان کافر بيم دارند، اما يکي از کافران براي آن مؤذن زشت‌آواز هديه‌ها مي‌آورد که اين بانگ ناخوشايند تو، دختر مرا از سوداي ايمان سرد کرد. در دل او آرزوي پيوستن به صف مؤمنان بود و چون اين بانگ مکروه شنيد و دانست که اين اذان و شعار مؤمنان است، منصرف شد.
آن چه کردي با من از احسان و بِر
بنده تو گشته‌ام من مستمر
گر به مال و ملک و ثروت فردمي
من دهانت را پر از زر کردمي[29]
دفتر پنجم / 3387
کتابستان
معرفي کتاب
رقيه نديري
1. تحفه‌هاي آن جهاني، سيري در زندگي و آثار مولانا جلال الدين رومي، به کوشش: علي دهباشي، ‌انتشارات سخن، چاپ اول، 1382.
بخش اول کتاب زندگي‌نامه‌جلال‌الدين مولوي را از زبان هملوت ريتر، بديع‌الزمان فروزان فر، دکتر زرين‌کوب، عبدالباقي کولپيتارلي و ديگر انديشمندان ارائه مي‌دهد.
بخش دوم جهان‌بيني و تفکر مولانا را به چالش مي‌کشد. سومين بخش بحث مولانا و مثنوي و سرانجام بخش آخر کتاب درباره‌مولانا و غزليات شمس است.
2. سليم، غلام‌رضا، آشنايي با مولوي، با مقدمه: غلام‌حسين يوسفي، انتشارات توس.
چگونگي سير و سلوک و حال مولوي، اصول مورد توجه او، انديشه‌هاي تربيتي مولوي، مولوي و محيط اجتماعي او، انديشه‌هاي سياسي مولوي، مولوي و ضرب‌المثل‌هاي رايج در زبان فارسي و انديشه‌هاي اجتماعي او، فصل‌هاي اين کتاب‌ را تشکيل مي‌دهد.
3. اقبال، افضل، زندگاني و آثار مولانا جلال‌الدين رومي، ترجمه: حسن افشار، نشر مرکز، چاپ اول، 1385.
نويسنده در دو بخش اول اين کتاب به عصر رومي (مولانا) پرداخته و آن را از چند زاويه‌مختلف کاويده است. بعد به نياکان رومي، تعيين تاريخ هجرت او، بررسي دروس متداول آن زمان، ارث رومي از ميراث هفت‌گانه‌تصوف، نقل قول فراوان از کشف‌المحجوب در مثنوي و ... پرداخته است.
سومين بخش کتاب به قصه‌انقلاب، يعني نقل شمس تبريزي، بخش چهارم به روايات مختلف از ملاقات مولانا و شمس و نقش صلاح‌الدين زرکوب اختصاص دارد. سه بخش آخر به اعجاز شاعر، پيام مثنوي و انديشه‌هاي مولانا اشاره دارد.
4. لوئيس، فرانکلين دي، مولوي ديروز و امروز شرق و غرب، ترجمه: فرهاد فرهمندفر، نشر ثالث، 1383.
در پيش گفتار کتاب آمده است: لوئيس در کتاب حاضر افسانه‌ها، تعابير و تصاوير غلط از مولانا را از هم جدا و نادرستي آنها را برملا مي‌کند. در روزگاري که مولوي خصوصاً در ايالات متحده‌امريكا به تعبيري به «يک صنعت پررونق» تبديل شده ـ پديده‌اي که لوئيس به خوبي آن را درک مي‌کند و مي‌پذيرد ـ شايد خوانندگان دوست داشته باشند سايت‌هاي اينترنتي، لوح‌هاي فشرده، نوارهاي ويديويي مرتبط به مولوي و ... را بررسي کنند. اين کتاب فرصت مغتنمي خواهد بود.
5. فيه ما فيه
کتاب باارزشي است که به نثر نوشته شده و مجموعه گفته‌هاي مولاناست و به تلاش يکي از مريدانش يا به گفته‌برخي به کوشش فرزندش بهاء‌الدين معروف به سلطان ولد بعد از درگذشت مولانا جمع‌آوري شده است و اسم ديگر آن الاسرارالجلاليه است. نثر کتاب ساده و قابل فهم است. در واقع مولانا در اين کتاب به مقدمات عرفان و تصوف پرداخته است.
6. مجالس سبعه
مجموعه‌اي از هفت مجلس است. در واقع کتاب، سخنراني‌هاي مولوي را در بردارد که شاگردانش آنها را يادداشت‌برداري کرده‌اند.
7. زرين‌کوب، بحر در کوزه (نقد و تفسير قصه‌ها و تمثيلات مثنوي)، انتشارات محمد علي علمي، چاپ اول، پاييز 1366.
دکتر زرين کوب در اين کتاب به سيماي خاتم رسولان، تمثيلات در مثنوي، جدّ و هزل در لطايف، قصه‌هاي تمثيلي، سؤال و جواب و زبان حال و ... پرداخته است. خود مي‌گويد: در اين کتاب، قصه‌ها و تمثيلات مثنوي را همه جا با طرز تلقي خاصي که خود گوينده از شکل و مضمون آنها داشته است مطرح کرده‌ام و اين از آن روست که همواره پنداشته‌ام جز از ديدگاه خاص گوينده نمي‌توان در زواياي انديشه‌او راه يافت.
8. کولپيناري، عبدالباقي، مولويه پس از مولانا، ترجمه و توضيح: توفيق ه. سبحاني، نشر علم، چاپ اول، 1382.
نويسنده در اين کتاب مأخذ عمده‌مولويه، طريقت مولوي، آداب و ارکان مولوي، سماع و مقابله، ادبيات مولوي و نمونه‌اي از شعر او را ارائه مي‌دهد. در ريز موضوعات اين کتاب مي‌توان ماهيت فکري سلطان ولد، عارف چلبي، خانقاه‌هاي مولوي، مدارج طريقت نزد مولويه و لباس‌هاي مولويان و اصطلاحات آنان را مطالعه کرد.
کتاب‌شناسي
رقيه نديري
1. فروزان‌فر، بديع‌الزمان، مولانا جلال‌الدين محمد، قم، کتاب‌فروشي زوار.
2. عبدالحکيم، خليفه، عرفان مولوي، مترجمان: احمد محمدي و احمد ميرعلايي، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي.
3. زرين‌کوب، عبدالحسين، پله پله تا ملاقات خدا، انتشارات علمي، چاپ دوازدهم، 1378.
4. جعفري لنگرودي، محمدجعفر، راز بقاي ايران در سخن مولوي، انتشارات گنج دانش، چاپ اول، پاييز 1371.
5. چيتيک، ويليام، راه عرفاني عشق، تعاليم معنوي مولوي، نشر پيکان، 1382.
6. مصفّا، محمدجعفر، با پير بلخ کاربرد مثنوي در خودشناسي، تهران، نشر گفتار، 1375.
7. درگاهي، محمد، رسول آفتاب، مولوي از شريعت تا شوريدگي، انتشارات اميرکبير، چاپ اول، 1379.
8. پورنامداريان، تقي، در سايه آفتاب، نشر سخن، 1380.
9. اسلامي ندوشن، محمدعلي، چهار سخن‌گوي وجدان ايران، نشر قطره، چاپ دوم، 1383.
10. جعفري، محمدتقي، عوامل جذابيت سخنان مولوي، مؤسسه تدوين و نشر آثار علامه جعفري، چاپ اول، 1382.
11. پرتو، ابوالقاسم، رهايش تشنگان، انتشارات کوير، چاپ اول، 1381.
[1]. بديع‌الزمان فروزانفر، ترجمه و تکمله احاديث مثنوي، ص 45.
[2]. صحيح مسلم، ج 8، ص 227.
[3]. جامع صغير، ج 2، ص 16؛ کنوز الحقائق، ص 64.
[4]. نک: شرح مثنوي شريف، ج 3، ص 977.
[5]. جامع صفير، ج 1، ص 4؛ کنوز الحقائق، ص 2.
[6]. احياء العلوم، ج 4، ص 4؛ حليه الاولياء، ج 4، ص 210.
[7]. برگرفته از: غزليات شورانگيز شمس تبريزي، به انتخاب فريدون کار.
[8]. برگرفته از«تحفه‌هاي آن جهاني»، به كوشش: علي دهباشي، ص 54.
[9]. افضل اقبال، زندگي و آثار مولانا جلال‌الدين رومي، ترجمه: حسن افشار، نشر مرکز، 1385، چ 1، ص 8.
[10]. همان، ص 207.
[11]. نک: غلام‌رضا سليم، آشنايي با مولوي، با مقدمه: غلام‌حسين يوسفي، انتشارات توس.
[12]. فرانکلين دي، لوئيس، مولوي ديروز و امروز شرق و غرب، ترجمه: فرهاد فرهمندفر، انتشارات ثالث، 1383، چ 1، ص 29. (با اندکي تصرف)
[13]. غلام‌رضا سليم، آشنايي با مولوي، با مقدمه: دکتر غلام‌حسين يوسفي انتشارات توس.
[14]. محمدتقي جعفري، مولوي و جهان‌بيني‌ها، انتشارات بعثت، چ 3، ص 36.
[15]. همان، ص 73.
[16]. ديوان كامل شمس تبريزي، انتشارات جاويد، 1370، چ 9، ص 15.
[17]. نك: لوئيس فرانكلين دي، مولاي ديروز و امروز و شرق و غرب، ترجمه: فرهاد فرهمندفر، انتشارات ثالث، ص 603.
[18]. گزيده فيه ما فيه، ص 33.
[19]. آل عمران: 164.
[20]. كند ذهني، احمقي.
[21]. محمدرضا نصراصفهاني، سيماي انسان در اشعار مولانا، چ 1،‌ص 12.
[22]. همان، ص 14.
[23]. همان، ص 19.
[24]. گزيده فيه ما فيه، ص 24.
[25]. نيکلسون، مثنوي معنوي، انتشارات مولي، صص 53 و 54.
[26]. همان، ص 175.
[27]. همان، ص 159.
[28]. اسماعيل اميني، خندمين‌تر افسانه، ص 100.
[29]. همان، ص 105.

هیچ نظری موجود نیست: